فکر کنم نیمه شب بیست و نهم مهرماه بود ، نمی دانم شیطان یا شاید هم که فرشته ای یهویی آمد و رفت زیر پوستم ، لای انگشتهایی که دیگر سعی می کرد نلرزد، نتوانستم جلویش را بگیرم . دستم را گرفت و برد طرف موس ِ موش نژادم ( به قول همان دوستی که دارد می خواند ) و با همه ی توان ، با قدرت یکسال نوشتن ،روی کلیک چپ فشار آورد و پاک کرد . نویسنده ای می گوید «من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگتر از دل می شود ، می ترسم .» آن شب این حس ِ پاک کردن وتاراندن از حجم دل من بزرگتر بود ، آن قدر بزرگ که توی اتاق جایش نمی شد ، اگراز آمدن منع اش می کردم به احتمال قریب به یقین ، الان در همین لحظه ، همین دم ، همین ثانیه روح ِحمید برایتان قلم می زد . آن شب یک نفرعینکش را گذاشت روی کتاب خستگی هایش و جان داد
و مرد( برای مردن اش بغض نکنید یک وقت ! )لازم بود آن عینک غبارگرفته وشکسته را پرت می کردم به دورترین نقطه ، دورترین فاصله از بودنم و اطرافم را با یک دید دیگر نگاه می کردم … اولش همه چیز مجهول بود و نامفهوم …اگر بچه ننه ام نخوانید شده بودم مثل روزی که دم در کلاس اول دستم را گذاشتند توی دست آقا معلم «چقدر هم من از آن عینک ته استکانی اش وحشت کردم »با این تفاوت که آن لحظه همه اش چشمم به پشت سرم بود و چادر مهربان مادر … از پنجره ی کلاس می دیدم اش که از در بیرون می رود و من دلم می خواست در کلاس را باز کنم و بدوم دنبالش و گوشه ی چادرش را بگیرم و بگویم از این دنیای عجیب و غریب می ترسم …شاید هم ترس من خیلی هم بیراه نبود . همین جا بگویم که اشکهای پسر بچه ها و دختر بچه های کلاس اولی را جدی بگیرید … شاید آنها زودتر از بقیه ی همسالانشان تلخی ِ میوه ی دانایی را مزه می کنند، بگذریم کجا بودم ؟هان …این دفعه دیگر خیلی پشت سرم را نگاه نمی کردم ، دلم با گذشته نبود می خواستم رها کنم و رها بشوم ، شاید لحظه ای که همه ی دست نوشته هایم را تاراندم تب کردم و مات و مبهوت تا چند ساعت زل زدم به مانیتور و جمله ای که خبر ازرفتنم می داد ولی بعدش هرچه بود رهایی بود .رفتم و نشستم گوشه ای و خیره شدم به غروبی که اگرچه خونین رنگ ولی مهربان بود . به طلوعی که خبر از برگشتن و تازه شدن می داد ، می دانید یک جورایی شبیه قیامت است، مردن و از نو زنده شدن ، تولد و مرگ ، آغاز و انجام … باید صبر می کردم تا زمانش سر برسد، تا بیاید ، تا بیایم . یک چیزی ! خطابم به قدیمی ترهاست : یادتان هست قبل رفتن ،از پرنده هایی حرف زدم که قرار بود دیماه به ایوان خانه برگردند ، خواستم من هم با پرنده های دیماه بیایم و خانه ای بسازم و ماندنی بشوم ،اما خسته بودم و پای آمدنم لنگ می زد . بهمن ماه و ایام چله نشینی هم گذشت ، دیدم کم کم دارد دیر می شودونه تنها جوجه های پرنده های مهاجر سر از تخم در آورده اند ، که خودشان هم یک پا پدر و مادر شده اند و من هنوز مردد میان آمدن و نیامدن گیر کرده ام …تردید که به جانت افتاد ناخواسته مرداب می شوی ، می گندی …من از راکد ماندن و گندیدن متنفرم ، شاید همین حس ِ کوچک روزنه ای بود برای هجوم نور… روزی که تمام مطالب وبلاگ را با هدف حذف تمام احساسات شخصی پاک کردم ،با خودم قسم خوردم از همه ی آدمها دور باشم و همه را از دور نگاه کنم چرا که آدمها از دور جذاب و دوست داشتنی اند و وقتی نزدیکتر می روی همه چیز وارونه می شود ، آری قسم خوردم نه کسی رابیش ازحد لیاقتش احترام بگذارم ونه بگذارم حرمت کسی بشکند . اما چه کند این آدمک دو پا که اسم و رسم اش را همه جا با خود به یدک می کشد ، زود عهد می شکند ، کافر می شود ، دوباره ایمان می آورد و توبه می کند و دوباره و دوباره این چرخه می چرخد تا برسد به یک نقطه و من در همان یک نقطه اش مرتب در حال در جا زدنم . دست خودم هم نیست ، طبیعت بشر همین است ، آمده که دل ِ خدا را با این رفتارهای عوضی و وارونه اش خون کند . بشر معرفت نمی داند . نمی دانم اصلا چرا اینها را می نویسم ولی یک چیز را خوب می دانم ، اینکه دلم لک زده بود برای این فضای مجازی و ثبت زمزمه های روزانه ام … برای اوقاتی که دست از آنالیز نیروهای انسانی برای فلان مناقصه و ثبت بهمان سند هزینه و چه و چه بکشم و فارغ از همه ی اعداد و ارقام که روحم را متلاشی کرده اند از آن آدمی بنویسم که همیشه بی قراررفتن و هجرت است ،بی قرار یک روح آشنا که از میان این جماعت صدایش بزند وبگوید با من می آیید ؟ وحشت غربت ، یاد و خاطره ی رفیقان و آشنایان ، عطر خانه و خانمان …….چه خوره ای افتاده به جانم…؟؟؟
بگذریم ، دلم می خواهداز این به بعد اینجا مکانی باشد برای زمزمه های روزانه ام . چه زمزمه ای شد امشب !… چقدر پرحرفی ! آنهم برای کسی که قول داده دلنوشته هایش کوتاه باشد … ساده باشد …بی حرفی از ابهام و آینه …
بســــــــــــــــــــم الله
ســـــــــــــــــــــلام دایی جون
بابا تو دیگه کی هستی………….ممنون که بهم گفتی بیام…نمیدونستم میخوای بازم وب بزنی
خیلی خوشحالم
حالا که وب زدی …باید کلی کامنت واسم بزاری
این شکلک هم که نداره….در عوض خیلی باکلاسه
خوب دیگه
خداحافظت
سلام همسفر هميشگي لحظه هايم!
سپاس از دعوتت….
خواندمت…..
چه زیبا گفته ای که اشکهای پسر بچه ها و دختر بچه های کلاس اولی را جدی بگیرید … شاید آنها زودتر از بقیه ی همسالانشان تلخی ِ میوه ی دانایی را مزه می کنند،یک عمر در پی دانستنیم و
چه تاوان سخت و تلخی باید پس از دستیابی پس دهیم !
هر چه بیشتر بدانی از مردم اطرافت گریزان تر میشوی….
اما از سویی باید بدانیم که خاموشی تقوای ما نیست وباید
کلمات را رها کرد به رهگذار حقیقت. ….
.
.
.
مهربان از پرهیز های عارفانه ات
خبر دارم….و
خوشحالم که عینک غبار گرفته ی لحظات کهنه رو انداختی به دور ترین نقطه ی ممکن…و میدان دیدت
رو افزایش دادی ….امید دارم اینبار با اراده ای وصف ناپذیر ادامه دهی …
پس بســـــــــــــــــــم الله ….
پیروزی ان نیست که هرگز زمین نخوری ان است که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی…..تبریک به تو ….
سلام…
وب خوبي دارين….
مرسي كه وب من هم سر زدين…
موفق باشين…
فعلا”……….ba bye
يک سخنران معروف در مجلسی که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسی مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرين بالا رفت.
سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسيد: چه کسی هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دست های حاضرين بالا رفت.
اين بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با اين بلاهايی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چيزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.
و ادامه داد:
در زندگي واقعی هم همين طور است، ما در بسياری موارد با تصميمــاتی که می گيريم يا با مشکلاتی که روبرو می شويم، خم می شويم، مچالــه می شويم، خاک آلود می شويم و احساس می کنيم که ديگر پشيزی ارزش نداريم، ولی اين گونه نيست و صرف نظر از اين که چه بلايی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيم و هنوز هم انسان با ارزشی هستيم.
اگر هنوز مست ديدن درخت حياط میشويم و مفتون آواز پرنده، و اگر هنوز هم به آسمان نگاه می كنيم و در عظمتش غرق میشويم، و اگر به همراه طبيعت سبز میشويم، زندهايم.
اگر میتوانيم گريه كنيم و از گريه كردنمان لذت ببريم و اگر برای خنديدن منتظر بهانه نمیمانيم و از ته دل میخنديم، زندهايم.
اگر هر روز از خالق زيبايیها سپاسگزاری میكنيم، يعنی زنده بودن را تمرين میكنيم.
وقتی زندهايم از خود امواج زندگی ساطع كرده و همه خوبی ها را به سوی خود جلب میكنيم. وقتي هر روز به خود تلنگری بزنيم كه زنده هستيم و زكات زنده بودنمان را بايد بپردازيم، به جهان اطرافمان دقيقتر نگاه میكنيم و سعی میكنيم در هر چيز و هر كس نكته مثبتی بيابيم و به او يادآور شويم و زنده بودنمان را با مهر و عشق درونمان ثابت ميكنيم.
كمی به اطرافمان دقيقتر نگاه كنيم، از همين لحظه شروع كنيم. به كاينات اعلام كنيم كه زنده هستيم و موج زندگی و نشاط را در هستی به جريان بيندازيم، با صدای بلند و پرانرژی اعلام كنيم و آنچنان احساس درونمان را بروز دهيم كه قلبمان از شور و نشاط به تپش افتد:
من زنده هستم و عشقم را نثار زندگی می كنم.
سلام دایی جون
نظر ندادی که
ناراحت شدم
بیا دیگه
خداحافظ
سلام
پر محتوا بود …
………….
بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريهها
سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم
!که بیراههی دريا نيست
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام
!بيا برويم
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطرهئی حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه
!هنوز بيت سادهئی از غربتِ گريه را بياد آورم
… من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
!تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم
سلاممممممممممم
احوال شما چطوره…؟
نه اصلا خبر نداشتم که ادرستون تغییر کرده گفتم دیگه نمینویسید
در هر صورت خوشحال شدممممم
وبلاگتون عالیه!
همچنین ممنونم از شرکتتون در ختم قران
انشاالله حاجت روا شید ما را هم دعا کنید
راستی در صورت امکان به دوستانتون هم بگید اگه میخواهند شرکتت کنند
سلام حمیدم
بسم الله شریفانه ات به جانم چسبید. شروع دوباره ات را عمیقا تبریک می گویم و چه خوب شد که برگشتی. شریعتی بزرگ اگر می گوید بازگشت به خویشتن،خوشحالم که این برگشت به سرزمین موعود را به درستی و کمال انجام دادی.
روح نجیبت را( که دقیق و درست،جغرافیایش را می دانم و چه آشناست قبیله هایمان)گرفتی در دست عادت شکنی ات( امان و لعنت از دست این عادت) و بردی کنار هره ی بلند بودنت و مثل لباس خیسی که انگار حالا گرد و غبار سکون و کدورت را گرفته، به ضرب محکم دستی تکاندی و تمام ذراتی که ” نباید” باشند را از ساحت تکه های روشن کالبد تاراندی و حالا مطهر و پاک در آستانه ی نوشتنی.
نوشتنی سرشار از بی دانایی!. سرشار از حس تلخ فهمیدن علم؛ که خوب آن گریه های معنادار اول دبستان را می فهمم.
می گویند که تکنیک گاهی حجاب می کشد روی علم ودانایی. و می گوییم: گاه همین دانایی مزخرف و خوب! حجاب می کشد و روی روح های بلند و آسمانی و بال های پریدنشان را سنگین می کند و آنها را با سبکی و جلفی تمام می کشاند تا سطح فریبنده و ابلیسی زمین.
دانایی تعهد می آورد و زخم.و چه سخت است این فهم که وقتی چیزی را فهمیدی،دیگر نمی توانی نفهمی اش. مدام می آید جلو و زخم می زند . و چه خوب است این زخم. اینجاست که می گوییم: دانایی مزخرف وخوب، خیر و شر توامان.
خوشحالم. خیلی خوشحالم که می نویسی. و میدانی که نوشتن داریم تا نوشتن. نوشتنی که حالا آغاز کرده ای، همان چیزی ست که از حمید انتظار داشتم و داشتیم و داریم. زمزمه ی بلند روح اش. وچه خوب که روایت تابلو نقاشی را کنارگذاشتی؛ و گذاشتی در دور دست که از دور دوستش داشته باشی و جدا.
این نزدیکی ها حکایت خود انسان است و همراهی انسانهایی که تولدت را جشن می گیرند و کفش های جدیدی در آستانه ی پاهایت می گذارند و تا تو خم نشده، از سر ارادت بندهای همتت را برای سفری با تفکر و روحی بلند، محکم می بندند و برای این جاده ی سخت و شیرین دعای رهتوشه می فرستند و همگامی ات می کنند.
مرد سفر باش.
سلام
.
.
.
.
مادر ترزا : خدا به ما دستور نمي دهد كه كارهاي عظيم بكنيم بلكه مي خواهد فقط كارهاي كوچك را با عشقي عظيم انجام دهيم .
.
.
.
.
.
به بلوگ اسکای هم سری بزن
موفق باشی
یا علی
سلام خوبی
احوال رفیـــــــــــــــــــــــــــــــق …..خیلی باحالی
از دیپلم پایین تر بنویس بفهمیم …
نه …قشـــــــنگه …باکلاسه
زندگی زد،آدم رقصید
آدم رقصید،زندگی عرق کرد.
زندگی عرق کرد،آدم چایید.
آدم چایید،زندگی تب کرد.
زندگی تب کرد،آدم لرزید.
آدم لرزید،زندگی ترک برداشت.
زندگی ترک برداشت،هیچ کس درد آدم را نفهمید…
یا علی….
یا صاحب الزمان آجرک الله فی مصیبه جدتک فاطمه الزهرا
بر گلستان ولاین تاختند
غنچه را با لاله پر پر ساختند
غنچه زیر خار و خس افتاده بود
باغبان هم از نفس افتاده بود
ظلم و طغیان و جنایت زاده شد
این چنین مزد رسالت داده شد…!!!!
………………………………………
سلام
یا حق
سلام حمید عزیز
بیا به وبلاگم ودر بحث فوتبال که به سیاست و سیدمحمدخاتمی عزیزرسید بحث های من و علیرضا را ازابتدا بخوان و نظر بده. منتظرم و تو تنها کسی هستی که به این مجادله دعوتت می کنم
به خوبها سر میزنی مگه ما بدا دل ندااااااااااااااااااااااااااریم….
با همه لحن خوش آوايي ام در به در كوچه تنــــهايـي ام
اي دو سه تا كوچه ز ما دورتر نغمه تو از همه پـــرشورت
كــاش كه اين فاصله را كم كني محنت اين قافله را كم كني
كاش كه همسايه ما مي شدي مايه آساييه مـــــا مي شدي
هـركه به ديدار تو نايل شود يك شبه حلال مسايل شود
اي نفست يار و مددكار ما كي و كجا وعده ديدار ماااااا؟
سلاممممممم خسته نباشید …
دوستانی که تمایل دارند در ختم صلوات و نماز امام زمان شرکت کنند در قسمت نظرات ثبت نام کنند
منتظر حضور و شرکت گرمتون هستم
اجرتون با اقامون
اللهم عجل لولیک الفرج[گل][لبخند]
دکتر روانشناسی بود که هر کس مشکل روحی داشت
به مطب او مراجعه می کرد و او با تبحر خاصی بیماران را مداوا می کرد .
روزی بیماری به مطب او رفت که از نظر روحی به شدت دچار مشکل بود .
دکتر بعد از کمی صحبت به او گفت :
در همین خیابانی که مطب من هست ،
سالن تئاتری است که دلقکی برنامه های شاد و جالبی اجرا می کند .
معمولاً من به بیمارانم توصیه می کنم به دیدن برنامه های آن دلقک بروند
و همیشه این توصیه کارگشا بوده است .
شما هم به دیدن این برنامه ها بروید و از برنامه های شاد آن دلقک استفاده کنید
تا مشکل روحیتان حل شود .
بیمار در جواب گفت :
آقای دکتر من همان دلقکم که در آن تئاتر برنامه اجرا می کنم …
کمي جلوتر
من آن طرف امروز پياده مي شوم
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار
کسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي ايد
از آن طرف کودکي
و نزديک پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترين صداي اين حدودي
که مرا ميان مکث سفر
به کودک ترين سايه ها مي بري
با دلم که هواي باغ کرده است
با دلم که پي چند قدم شب زير ماه مي گردد
و مرامي نشيند
مي نشينم و از يادمي روم
مي نشينم و دنيا را فکر مي کنم
آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه
کنار غربت راه و مسافران چشمخيس
دارم به ابتداي سفر مي روم
به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم
گوش مي کني ؟
مي خواهم از کنار همين پنجشنبه حرفي بزنم
حالا که دارم از ياد مي روم
دارم سکوت مي شوم
مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم
گوش مي کني؟
پيش روي سفر
بالاي نزديک پنجشنبه برف گرفته است
پيش روي سفر
تا نه اين همه ناپيدا
تنها منم که آشناترين صداي اين حدودم
تنها منم که آشناترين صداي هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود
هر چه درياست ، در من آبي
حالا هر چه پيري است ، در من کودک
هر چه ناپيدا ، در من پيدا
حالا هر چه هر روز و بعد از اين
هر چه پيش رو
منم که از ياد مي روم ، آغاز مي شوم
و پنجشنبه نزديک من است
جهان را همين جا نگهدار
من پياده مي شوم
………
سلام
یا علی اخوی…
سلام. راستش خیلی از این مطلب لذت بردم. برای من که درست همین امروز درگیر مسئله بستن وبلاگ و حذف خودم از تمام جهان مجازی بودم خیلی دلنشین بود.
راستی من قبلا می شناختمت؟
شهسواري به دوستش گفت : بيا به كوهي كه خدا آن جا زندگي ميكند برويم .
ميخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد ،
و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بارمشقات نميكند.
ديگري گفت : موافقم . اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود .
درتاريكي صدايي شنيدند : سنگ هاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد و آن ها را پايين ببريد .
شهسوار اوليگفت : ميبيني ؟
بعد از چنين صعودي ، از ما ميخواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم .
محال است كه اطاعت كنم .
ديگري به دستور عمل كرد .
وقتي به دامنه كوه رسيدند ، هنگام طلوع بود
و انوار خورشيد ، سنگ هايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود ، روشن كرد.
آن ها خالص ترين الماس ها بودند.
ساعت ها خواب می روند …
آدمها از یاد
گیج و نم گرفته است دفتر خاطراتم
می دانی چه می گویم ؟
کسی آمد دستم را فشرد
اشک هایم را چید
نگاهم آرام گرفت
شاید کسی …
راستی ساعتت خواب نرود مرا از یاد ببری !
نه در دنیای بالا
نه در دنیای سایه ها
در هیچیک سهمی از آفتاب برایمان نبود
دلم برایت تنگ شده
هزار قاصدک روانه ات کردم
باد امانتدار نبود
یا تو نیامدی ؟
هزار گل قاصدک
هزار گل قاصدک
روانه ات کرده ام …
اگه اجازه بدي اين مطلب رو تو وبلاگم قرار بدم .
دستت درد نکنه
دنبال يه همچين مطلبي ميگشتم .
خيلي ممنون
انتظار سخت است
فراموش کردن هم سخت است
اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی
از همه سخت تر است
.
.
.
.
.
یا علی مددست