<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای در مسیر بادهای کیهانی</title>
	<atom:link href="http://hobut60.wordpress.com/comments/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://hobut60.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 28 Jul 2008 22:57:09 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با م</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-48</link>
		<dc:creator>م</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 22:57:09 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-48</guid>
		<description>انتظار سخت است
فراموش کردن هم سخت است
اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی 
از همه سخت تر است 
.
.
.
.
.
یا علی مددست</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>انتظار سخت است<br />
فراموش کردن هم سخت است<br />
اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی<br />
از همه سخت تر است<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
یا علی مددست</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با ali honarkadeh</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-47</link>
		<dc:creator>ali honarkadeh</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 20:31:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-47</guid>
		<description>دنبال يه همچين مطلبي ميگشتم .
خيلي ممنون</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دنبال يه همچين مطلبي ميگشتم .<br />
خيلي ممنون</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با adel</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-46</link>
		<dc:creator>adel</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 20:25:12 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-46</guid>
		<description>اگه اجازه بدي اين مطلب رو تو وبلاگم قرار بدم .
دستت درد نکنه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه اجازه بدي اين مطلب رو تو وبلاگم قرار بدم .<br />
دستت درد نکنه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با م</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-43</link>
		<dc:creator>م</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 07:20:06 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-43</guid>
		<description>نه در دنیای بالا

                        نه در دنیای سایه ها

                                                         در هیچیک سهمی از آفتاب برایمان نبود

 

دلم برایت تنگ شده

 

هزار قاصدک روانه ات کردم

باد امانتدار نبود

                          یا تو نیامدی ؟

 

هزار گل قاصدک 

                          هزار گل قاصدک

                                                    روانه ات کرده ام ...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نه در دنیای بالا</p>
<p>                        نه در دنیای سایه ها</p>
<p>                                                         در هیچیک سهمی از آفتاب برایمان نبود</p>
<p>دلم برایت تنگ شده</p>
<p>هزار قاصدک روانه ات کردم</p>
<p>باد امانتدار نبود</p>
<p>                          یا تو نیامدی ؟</p>
<p>هزار گل قاصدک </p>
<p>                          هزار گل قاصدک</p>
<p>                                                    روانه ات کرده ام &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با م</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-37</link>
		<dc:creator>م</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 20:37:14 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-37</guid>
		<description>ساعت ها خواب می روند ... 

آدمها از یاد

 گیج و نم گرفته است دفتر خاطراتم

 می دانی چه می گویم ؟ 

 

 کسی آمد دستم را فشرد 

اشک هایم را چید

                          نگاهم آرام گرفت

  شاید کسی ... 

 

 راستی ساعتت خواب نرود مرا از یاد ببری !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ساعت ها خواب می روند &#8230; </p>
<p>آدمها از یاد</p>
<p> گیج و نم گرفته است دفتر خاطراتم</p>
<p> می دانی چه می گویم ؟ </p>
<p> کسی آمد دستم را فشرد </p>
<p>اشک هایم را چید</p>
<p>                          نگاهم آرام گرفت</p>
<p>  شاید کسی &#8230; </p>
<p> راستی ساعتت خواب نرود مرا از یاد ببری !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با م</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-35</link>
		<dc:creator>م</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 22:29:31 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-35</guid>
		<description>شهسواري به دوستش گفت : بيا به كوهي كه خدا آن جا زندگي مي‌كند برويم .
مي‌خواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد ، 
و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بارمشقات نمي‌كند. 
ديگري گفت : موافقم . اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . 
وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود . 
درتاريكي صدايي شنيدند : سنگ هاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد و آن ها را پايين ببريد . 
شهسوار اولي‌گفت : مي‌بيني ؟ 
بعد از چنين صعودي ، از ما مي‌خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم . 
محال است كه اطاعت كنم . 
ديگري به دستور عمل كرد . 
وقتي به دامنه كوه رسيدند ، هنگام طلوع بود 
و انوار خورشيد ، سنگ هايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود ، روشن كرد. 
آن ها خالص ترين الماس ها بودند.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شهسواري به دوستش گفت : بيا به كوهي كه خدا آن جا زندگي مي‌كند برويم .<br />
مي‌خواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد ،<br />
و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بارمشقات نمي‌كند.<br />
ديگري گفت : موافقم . اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .<br />
وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود .<br />
درتاريكي صدايي شنيدند : سنگ هاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد و آن ها را پايين ببريد .<br />
شهسوار اولي‌گفت : مي‌بيني ؟<br />
بعد از چنين صعودي ، از ما مي‌خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم .<br />
محال است كه اطاعت كنم .<br />
ديگري به دستور عمل كرد .<br />
وقتي به دامنه كوه رسيدند ، هنگام طلوع بود<br />
و انوار خورشيد ، سنگ هايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود ، روشن كرد.<br />
آن ها خالص ترين الماس ها بودند.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با کتایون</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-33</link>
		<dc:creator>کتایون</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 17:16:43 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-33</guid>
		<description>سلام. راستش خیلی از این مطلب لذت بردم. برای من که درست همین امروز درگیر  مسئله بستن وبلاگ و حذف خودم از تمام جهان مجازی بودم خیلی دلنشین بود.
راستی من قبلا می شناختمت؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. راستش خیلی از این مطلب لذت بردم. برای من که درست همین امروز درگیر  مسئله بستن وبلاگ و حذف خودم از تمام جهان مجازی بودم خیلی دلنشین بود.<br />
راستی من قبلا می شناختمت؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با م</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-31</link>
		<dc:creator>م</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 20:47:42 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-31</guid>
		<description>کمي جلوتر 
من آن طرف امروز پياده مي شوم 
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار 
کسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي ايد 
از آن طرف کودکي
و نزديک پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد 
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترين صداي اين حدودي 
که مرا ميان مکث سفر 
به کودک ترين سايه ها مي بري 
با دلم که هواي باغ کرده است 
با دلم که پي چند قدم شب زير ماه مي گردد 
و مرامي نشيند 
مي نشينم و از يادمي روم 
مي نشينم و دنيا را فکر مي کنم 
آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه 
کنار غربت راه و مسافران چشمخيس
دارم به ابتداي سفر مي روم 
به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم 
گوش مي کني ؟
مي خواهم از کنار همين پنجشنبه حرفي بزنم 
حالا که دارم از ياد مي روم 
دارم سکوت مي شوم 
مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم 
گوش مي کني؟
پيش روي سفر 
بالاي نزديک پنجشنبه برف گرفته است 
پيش روي سفر 
تا نه اين همه ناپيدا 
تنها منم که آشناترين صداي اين حدودم 
تنها منم که آشناترين صداي هر حدودم 
حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود 
هر چه درياست ، در من آبي 
حالا هر چه پيري است ، در من کودک 
هر چه ناپيدا ، در من پيدا 
حالا هر چه هر روز و بعد از اين 
هر چه پيش رو 
منم که از ياد مي روم ، آغاز مي شوم 
و پنجشنبه نزديک من است 
جهان را همين جا نگهدار 
من پياده مي شوم
.........
سلام
یا علی اخوی...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کمي جلوتر<br />
من آن طرف امروز پياده مي شوم<br />
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار<br />
کسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي ايد<br />
از آن طرف کودکي<br />
و نزديک پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد<br />
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار<br />
تو همان آشناترين صداي اين حدودي<br />
که مرا ميان مکث سفر<br />
به کودک ترين سايه ها مي بري<br />
با دلم که هواي باغ کرده است<br />
با دلم که پي چند قدم شب زير ماه مي گردد<br />
و مرامي نشيند<br />
مي نشينم و از يادمي روم<br />
مي نشينم و دنيا را فکر مي کنم<br />
آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه<br />
کنار غربت راه و مسافران چشمخيس<br />
دارم به ابتداي سفر مي روم<br />
به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم<br />
گوش مي کني ؟<br />
مي خواهم از کنار همين پنجشنبه حرفي بزنم<br />
حالا که دارم از ياد مي روم<br />
دارم سکوت مي شوم<br />
مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم<br />
گوش مي کني؟<br />
پيش روي سفر<br />
بالاي نزديک پنجشنبه برف گرفته است<br />
پيش روي سفر<br />
تا نه اين همه ناپيدا<br />
تنها منم که آشناترين صداي اين حدودم<br />
تنها منم که آشناترين صداي هر حدودم<br />
حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود<br />
هر چه درياست ، در من آبي<br />
حالا هر چه پيري است ، در من کودک<br />
هر چه ناپيدا ، در من پيدا<br />
حالا هر چه هر روز و بعد از اين<br />
هر چه پيش رو<br />
منم که از ياد مي روم ، آغاز مي شوم<br />
و پنجشنبه نزديک من است<br />
جهان را همين جا نگهدار<br />
من پياده مي شوم<br />
&#8230;&#8230;&#8230;<br />
سلام<br />
یا علی اخوی&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با م</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-30</link>
		<dc:creator>م</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 22:23:38 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-30</guid>
		<description>دکتر روانشناسی بود که هر کس مشکل روحی داشت 
به مطب او مراجعه می کرد و او با تبحر خاصی بیماران را مداوا می کرد . 
روزی بیماری به مطب او رفت که از نظر روحی به شدت دچار مشکل بود . 
دکتر بعد از کمی صحبت به او گفت : 
در همین خیابانی که مطب من هست ، 
سالن تئاتری است که دلقکی برنامه های شاد و جالبی اجرا می کند .
معمولاً من به بیمارانم توصیه می کنم به دیدن برنامه های آن دلقک بروند 
و همیشه این توصیه کارگشا بوده است . 
شما هم به دیدن این برنامه ها بروید و از برنامه های شاد آن دلقک استفاده کنید 
تا مشکل روحیتان حل شود . 
بیمار در جواب گفت :
  
آقای دکتر من  همان دلقکم که در آن تئاتر برنامه اجرا می کنم ...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دکتر روانشناسی بود که هر کس مشکل روحی داشت<br />
به مطب او مراجعه می کرد و او با تبحر خاصی بیماران را مداوا می کرد .<br />
روزی بیماری به مطب او رفت که از نظر روحی به شدت دچار مشکل بود .<br />
دکتر بعد از کمی صحبت به او گفت :<br />
در همین خیابانی که مطب من هست ،<br />
سالن تئاتری است که دلقکی برنامه های شاد و جالبی اجرا می کند .<br />
معمولاً من به بیمارانم توصیه می کنم به دیدن برنامه های آن دلقک بروند<br />
و همیشه این توصیه کارگشا بوده است .<br />
شما هم به دیدن این برنامه ها بروید و از برنامه های شاد آن دلقک استفاده کنید<br />
تا مشکل روحیتان حل شود .<br />
بیمار در جواب گفت :</p>
<p>آقای دکتر من  همان دلقکم که در آن تئاتر برنامه اجرا می کنم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای حکایت مردی که کفش هایش را گم کرد با پیشامد</title>
		<link>http://hobut60.wordpress.com/2008/05/12/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%85%d8%b1%d8%af%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%a9%d9%81%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comment-29</link>
		<dc:creator>پیشامد</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 18:50:17 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hobut60.wordpress.com/?p=3#comment-29</guid>
		<description>به خوبها سر میزنی مگه ما  بدا دل ندااااااااااااااااااااااااااریم.... 


با همه لحن خوش آوايي ام               در به در كوچه تنــــهايـي ام  

 

    اي دو سه تا كوچه ز ما دورتر           نغمه تو از همه پـــرشورت   

 

كــاش كه اين فاصله را كم كني            محنت اين قافله را كم كني

 كاش كه همسايه ما مي شدي               مايه آساييه مـــــا مي شدي  

    هـركه به ديدار تو نايل شود                  يك شبه حلال مسايل شود   

  اي نفست يار و مددكار ما                 كي و كجا وعده ديدار ماااااا؟

 سلاممممممم خسته نباشید ...

دوستانی که تمایل دارند در ختم صلوات و نماز امام زمان شرکت کنند در قسمت نظرات ثبت نام کنند 

منتظر حضور و شرکت گرمتون هستم
اجرتون با اقامون

اللهم عجل لولیک الفرج[گل][لبخند]</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به خوبها سر میزنی مگه ما  بدا دل ندااااااااااااااااااااااااااریم&#8230;. </p>
<p>با همه لحن خوش آوايي ام               در به در كوچه تنــــهايـي ام  </p>
<p>    اي دو سه تا كوچه ز ما دورتر           نغمه تو از همه پـــرشورت   </p>
<p>كــاش كه اين فاصله را كم كني            محنت اين قافله را كم كني</p>
<p> كاش كه همسايه ما مي شدي               مايه آساييه مـــــا مي شدي  </p>
<p>    هـركه به ديدار تو نايل شود                  يك شبه حلال مسايل شود   </p>
<p>  اي نفست يار و مددكار ما                 كي و كجا وعده ديدار ماااااا؟</p>
<p> سلاممممممم خسته نباشید &#8230;</p>
<p>دوستانی که تمایل دارند در ختم صلوات و نماز امام زمان شرکت کنند در قسمت نظرات ثبت نام کنند </p>
<p>منتظر حضور و شرکت گرمتون هستم<br />
اجرتون با اقامون</p>
<p>اللهم عجل لولیک الفرج[گل][لبخند]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
